خدا تنهایم نمی گذارد
قرار نبود به این زودیا بیام...اما خوب شرایط تغییر کردو گفتیم یه سرکی بزنیم... نمیدونم کی هستید ومنظورتون راجب این سوال چیه..... از اونجایی که بی نامید بهتره که جوابتونو ندم..... اما موضوعی رو که گفتید برام جالب بود..... اگه واسه همه ارزوی خوبی کنیم.....اگه همه ادما رو دوست داشته باشیم.... واسشون احترام قائل باشیم...اگه کسی رو با نام بد خطاب نکنیم.... اگه افکار پوچ وبی اساسمونو دور بریزیم.... چه ترسی داره که فکرمونو کسی بخونه.... من که نمیترسم.....چون واسه هر چیزی تو ذهنم یه دلیل دارم...وهیوقت واسه کسی بد نخواستم... اما دوست ندارم که کسی تو افکارم نفوذ کنه....یعنی اجازه نمیدم.... خوندن فکر ادما روواسه این دوس ندارم که...هر چیزی یه حریمی داره... .این همه ادم توی دنیا هستن... از کنارشون رد بشیمو بفهمیم چی میگن...میدونید ممکنه از خیلی ها متنفر بشیم... ممکنه تمومه تصوراتمون از بین بره...اونوقت نمیتونیم به کسی اعتماد کنیم...یا با کسی دوست بشیم... همه متاسفانه اونجوری که وانمود میکنن نیستن... میدونم اونجوری دنیای ذهنمون شلوغ میشه... البته خدا جون یه جورایی به هممون این نعمتو داده که راجب ادما یه چیزایی رو بفهمیم... اما هیچوقت صد در صد نبوده...من وقتی میفهمم کلی ناراحت میشم....کلی هم روم تاثیر میذاره... البته خیلی اوقات دوست داشتم نظر کسایی رو که دوسشون دارمو راجع به خودم بدونم.... که بیشترشون به زبون میارن....اینه که درسته... در موارد استثنا نمیشه چیزی گفت فقط میشه از رفتارشون فهمید....البته اینجوری بدترین نوعشه.... اگه بخوایم ادمارو بفهمیم باید خوب در کشون کنیم....نه اینکه فکرشونو بخونیم... خوندنه فکر ادما حسن های زیادی داره...اما باید ببینیم ما ادمی هستیم که بتونیم از این نعمت استفاده کنیم... دوستان لطف کنید بی نام نباشید...اینجوری مجبورم یه جوریه دیگه برخورد کنم... میگذشت از کوچه ما دوره گرد... داد میزد:کهنه قالی میخرم... دسته دوم جنس عالی میخرم... کاسه وظرف سفالی میخرم... گر نداری کوزه خالی میخرم... اشک در چشمان بابا حلقه زد... عاقبت اهی کشید بغضش شکست... اول ماه است ونان در سفره نیست... ای خدا شکرت ولی این زندگیست!!!!! بوی نان تازه هوشش برده بود... اتفاقا مادرم هم روزه بود.... خواهرم بی روسری بیرون دوید... گفت: اقا... اقا سفره خالی میخرید...!!!! *** نمیتوانم سخنی بگویم.... واژهایم خیسند... خودشان خود را نمیفهمند... من دلتنگم... کاش میشدیه لحظه ... فقط یه لحظه ... تو هم می دیدی... انچه را که درون میگفت... کاش میشنیدی...کاش... اما میدانم که شاید باز هم به فردا نرسیم... میدانم... ابن پایان سرنوشت است... من این را یاور ندارم.... تومیخواهی... *** امروز بایکی صحبت کردم... وای چه با غرور نگاه میکرد.... خوشم نیومد...البته نگاه تحسین هم داشت...خیلی خوب بود... شاید اگه منم جای اون بودم اینجوری میشدم... ولی خوب میتونه یه هدف باشه .... بازم خوبه که کمکم کرد.... *** راستی عیدتون مبارک باشه....مبارک... فعلنا دیگه نمیتونم بیام پس خدا حافظ.... سلام... والسلام... هوا چطوره...اینجا هوا عالیه داره بارون میباره... من هم که عین همیشه میگم که عاشق بارونم....ولی هوا خیلی سرد شده ها... من دوباره سرما دارم میخورم...نمیدونم این گلوهه دوباره درد گرفته.... تقصیر خودمه همش بخاطر خوردن گردو وچیپسه سرکه ای .... میدونستم که نباید بخورم....اما خوب نمیشد ازش گذشت... گردوش یه جوره خاص بود تا حالا نخورده بودم.... طعمش عالی بود... اصلا شکلش معمولی نبود...انگار تازه از درخت چیده بودنش... خوب دیگه اینم میشه نتیجش....گلو درد.... بهانه خوبی واسه خوابیدن... این وبلاگو درس کردم تا خاطره توش بنویسم.... خاطره های خوب وبدی که وقتی بعد ها میخونمشون... شاید کلی خندم بگیرهو خوشحالم کنه....شایدم نارحتم کنه.... ولی خوب مهم اینه که یه جایی واسه نوشتنه... دیشب رفتیم بیرون یه دوری بزنیم....خریدی کنیم... تموم مغازه های شهرمونو گشتم یه رو مانتویی خوشگل پیدا کنم... خوشمان نیومد... بازهم این بوتیک های مردونه.... یه چیزایی توش پیدا میشد که خوشمان امد... اما بازهم دل دل کردیم نخریدیم.... دیشب واسه اولین بار خونوادگی رفتیم فروشگاه واسه خرید... اولش که من بیرون واستادم که اونا خرید بکنن.... اما دیدم نه ضرر میکنم.... اخه امین هی در یخچال هارو وا میکردو هر چی میخواست میذاشت تو سبد... ما هم رفتیمو برای خودمان کلی وسیله خریدیمو.... از همه بیشتر داداشم حال کرد که خوراکی یه ماهشو خرید... 2 روزه خوردو تمومشون کرد.... خلاصه کلی خرج رو دست بابام گذاشتیم.... امروز نرفته مدرسه پیشم نشسته مدام حرف میزنه... منم به شرطی گذاشتم بمونه که کمکم کنه و نماز بخونه.... فکرشو کنید واستاد کنارم نماز خوند.... اخرش بهش گفتم دعا کن از خدا یه چیزی بخواه.... میدونید چه دعایی کرد.... دعا کرد خدایا امشب تورو به خاطر من جانسخت 4 رو نشون بده.... اینم یه دعای کودکانه....نمیذاره تمرکز کنم....بهم میگه طولانیش کردی که حوصله داره این همه رو بخونه... کسی هم حوصله نداشته باشم خودم حوصله دارم 100 بار بخونمش... چون اون چیزی که مینویسم همش نیستو....در دلشون خاطرات پنهان نهفته است.... *** فاصله... این چه فاصله ایست...جدا کننده ی افکار .... احساس....دوپرنده پر پرواز ندارند... پرواز فراموششان شده...میترسند... ترس.... عامل فاصله... عامل شکسته شدن بال.... دوست دارند بداننند... به کدام رو شنی خواهند رسید...یکی اینجا تنها...ودیگری انجا رها... یکی خسته... ودیگری دل شکسته....زیباست این دوری بخند... تا شاید شوی دلشاد....دلشاد؟؟؟؟؟ *** چنتا از شعرای میلاد تهرانی.... ای کاش سد سیدون سوراخ میشد!یک شب از همین شب ها که پتروس ها... دیر زمانیست که انگشت به دهان مانده اند...!!!! *** کمی دوستم بدار ...انگاه از دل این کوه یخ... اتشفشانی فوران خواهد کرد که فکرش را هم نمی کنی... *** احساس میکنم زیادی نوشته ام یه جوری شده... درست میشه...به زودی... والسلام حوصله ندارم بنویسم.... هی این کامپیوتر میخواد منو پیشه خودش نگه داره..... ول نمیکنه که.... خسته ام کرده... همه دادشون درو اومده... تو چرا درس نمیخونی؟بخدا عاشق درس خوندنم... حال میکنم وقتی میخونم ... اما هی حواسم پرت میشه...تمرکز ندارم.... باز تو خوابگاه دوکلوم درس میخوندم....اینجام دوس دارم تفریح کنم... بخوابم... انگار تعطیلاته واقعیه.... از خودم از اینجوری بودنم خسته شدم....نمیدونم چرا هر چی دعا میکنم دعاهام براورده نمیشه.... دیگه خدا از این به صلاح تر؟؟؟؟؟؟؟؟ مسئولیت پذیری چقدر سخته....مامانم هفته ای 2 روز خونه نمیاد میره دانشگاه.... حالا من موندمو اون دوتا .... نمیدونید چقدر امین ومبینا حرصم دادان... گوش نمیدان که....تازه فهمیدم مامانم چی میکشه....با این همه مشغله.... امان از این شماره های 937 نمیتونم بهشون زنگ بزنم .... اصلا امروز دلم میخواد اینجوری بنویسم... الان همه رفتن مدرسه منم مثلا الان باید درس بخونم.... امتحان خاک دارم....چه اسمهای سختی داره.... خوب شدشنبه تعطیله به خاطر امتحان ریاضی چقدر کل کل کردیم... مکانیک سیالتو دیگه نگم...که استاد با غیبت های خودشو و خودمون میخواد چه کنه.... پدرمونو در میاره.... خبری نیست.... جز دلتنگی... دلتنگی دوستان...این ترم چقدر زود میگذره.... از گذشت ایام گریزانم من... چند وقت پیش تو خوابگاه داشتن حضور میزدند...من طبق معمول بیرون بودم... که خانومه صدام زدو اسممو خوند.... یکی اومد بهم گفت ببخشید مهسا .... خودتونید گفتم بله .... کلی تعجب کرد گفت نشناختمت ...قیافش اشنا بود نمیدونستم تو کدوم کلاسمونه ... بد گفت مطمئنی خودتی ....هه...همینجوری داش نگام میکرد... گفت کلاس خاک .... گفتم اره ...چی شده مگه...چقدر فرق کردی... به خودمان شک کردیم رفتیم جلوی اینه مطمئن شدیم... گفتیم نکند شاخی ...چیزی در اوردیم...!!! همینجوری واسه تنوع نوشتم.... قبل ترا یه دفتر شعر داشتم ....مینوشتم.... یه بار یه شعری نوشتم که باشعر یکی از شاعرای شهرمون بیت اولش یکی بود.... وقتی باهاش صحبت کردم گفت ممکنه هم حسی باشه... چون اون ادمو قبلا نمیشناختمو شعراشو نشنیده بودم .... اینم شعر...برای مهربان شدن کمی بمن زمان بده کبوتر دل مرا به دسته اسمان بده.... بیت قبلی بیت مشترکمون بودشعر خودمو نمینویسم ... چون کاملش تو دفتریه که دیگه نیست... حفظم اما نه کامل خیلی دوسش داشتم... برای مهربان شدن کمی به من زمان بده... کبوتر دل مرا بدست اسمان بده.... دو کوچه انطرف تر از بهار های خانگی...شکوفه های دوستی به دسته اینو ان بده.... درخت سیب زندگی پر از چراغ ارزوست...به شاخه شاخه های ان کمی تکان تکان بده... ز ترکه های نارون عصای زندگی بساز...ودر هجوم بادها به دسته ناتوان بده... بیا به خاطرصفا به باغ حرمتی ببخش ...به باغبان سلام کن به غنچه ها امان بده... کنار ماسه های خیس ساحل نگاهمان...مسیر سبز کوچ را به ابرها نشان بده... هنوزم مینویسم.... اما نه توی دفتر... خیلی جالبه دارم مکانیک میخونم....یهو میبینم کلی متنو شعرو نوشتم... شعرای الانم یه حسو حال دیگه داره..... نگهشون نمیدارم... زیبا ولی ناشناخته ان.... مریم بهم میگه تاریخ بزن .... نگهشون دار... اما دیگه مهم نیستن... نمیخوام مهم باشن... برای زندگی باید جنگید.... برای فهمیدن باید تامل کرد... اما نمیدانم برای بعضی چیزها که میگویند تلاش میخواهد .... چگونه باید تلاش کرد... خیلی چیزها ... *** دو زندانی از تاریکی زندان اهنگ فرار دارن یکی به انجا ودیگری به هر جا دکتر علی شریعتی *** والسلام... سلام... یه سلام بلند رسا وپر از شادی به امید شاد بودنتون.... الان پر از انرزی ام پر از نشاطم ...پر از شادی... تازه از بیرون اومدم.... رفته بودم ورزش شبانگاهی... توی پارکه کوچک شهر کوچکمون...کلی بازی کردم....مثل دوران کودکیم واقعا عالی بود.... از ورزش شروع شدوتا تاب سواریو.... سرسره بازیو...دو ... گرگمو گله میبرم... مامان بابام هم همراهمون بازی میکردن....باید میدیدنشون ....امشب شب زیبایی بود.... . اخرش هم یک عدد ایستک باطعم لیمو...هوم چقدر چسبید... دلتون نخواست ....اگه من بودم خیلی دلم میخواست... حتی الان که دارم مینویسم دوس دارم بازم بخورمش... امشب تبلد پسر خالم هم بود... همه خونه خاله جونم اینا تو گرگان بودن... ما نرفتیم...خیلی اصرار کردند...اما راه دورو امکانش نبود.... میدونم خالم خیلی ازم دلگیره.... که چرا یه روز بیشتر نموندم گرگان...تازه اگه میموندم هم نمیرفتم... برام سخته بدون مامانم برم مراسمه اینجوری.... با اینکه نرفتیمو خواهر وداداشم کلی غر زدند..5تایی کلی امشب حال کردیم... قرار یه هفته نریم سر کلاس...قربان تاغدیر...خیلیه... خیلی دلم تنگ میشه.... تازه به دانشگاه عادت کرده بودم.... اول ترم واسه اینکه داشتم میومدم کلی گریه کردم... نمیدونم چم شده بوده خلاصه روزه اول نیومدم... اما خوب بدش خوب شدو الان هم دلم میخواد دانشگاه باشم...ترم ۲ بدترین روزا رو داشتم... تغیرات خوابگاهو....درسو... دوستان تازهو.... دردسرهای ساخت فیلمو...غیبت کلاسا....خواب موندنا....مریضیو... دیگه نمیگم.. باعث شده بود از دانشگاه زده بشم...اما خدارو شکر که خوب شده همه چیز....شکرت خدا جونم... تو خونه که نمیشه درس خوند...از وقتیکه اومدم خونه همش دارم فیلم میبینم... سری کامل هری پاترو.. مجنون لیلیو... ملودیو.... عصر یخبندانو....بقیه اش رو گذاشتم واسه فردا... خلاصه پدره کامپیوترو دراوردم...مامان میگیه تو که همش فیلم میبینی.... انقدر امشب دویدم که خواب از سرم پریده... حرفا زیاده واسه نوشتن... اما چون وقتش گذشته بیانش سخته... راستی عیدتون مبارک باشه.... دلتون شاد باشه... فردا داریم میریم خونه مامانیم..... قراره اونجا گوسفندی رو قربونی کنیم... اخی بیچاره گوسپنده... من که نمیتونم نگاش کنم....اخه گناه داره... حال شاید عکسشو گذاشتم... احتمالا مثل عکس های قبلی نمیاد... اخه حجمش زیاده...نمیدونم باید چیکارش کرد ... اگه میدونید بهم بگید لطفا... دوستام بهم میگن مشکوک شدی....چرا اینقدر گوشی تو دستته.... بهشون میگم دارم کتاب میخونم....میگن اره جونه... کتاب یلداو رمز داوینچیرو تو گوشیم دارمو همش همونو میخونم .... باور نمیکنن ...ما که با کار کسی کاری نداریم.... برایمان هم مهم نیست که مردم چه فکری میکننند.... فقط سعی میکنیم کاره درستو انجام بدیم.... مامانم بهم میگه...تو نور خونمونی...وقتی هستی خونه یه رنگه دیگس... نمیدونید چقدر تحویلم میگیرن....راستش بعضی وقتا نارحت میشم.... جون باید مراقب رفتارم باشم .... اینکه همه ازت توقع داشته باشن... اینکه مورد توجهشون باشی... یه خورده سخته... بچه اولی بودن همین دردسرا رو هم داره دیگه... همیشه دلم میخواست یه داداشه بزرگتر از خودم داشته باشم...اما.... خیلی دوسشون دارم... احساس میکنم که هر دفعه که نمیبینمشوم....پیر تر میشن...ومن ناراحت تر... خدا همه پدر مادرا رو حفظ کنه... والسلام..... امشب یه عالمه نوشتنم میاد.... امروز کلا یه جوری بودم.... مخصوصا بعد ازظهر.... نمیدونم یهو چم میشه... نمیدونم چرا عکسام نیومده.... یه عالمه چیزو نمیدونم که باید بدونم.... اما فقط همینو بگم که .... نمیتونم چیزی بگم.... احتمالافعلا تا یه عالمه روزه دیگه بای.... والسلام سلام ....شب بخیر همگی باشه.... نظرتون چیه غالبمو عوض کردن.... کلی گشتم تاپیدا شد... همشون سیاه بودن...به قول لیدا کرپلاغی بودن....فقط همین بود که رنگی بود... میخواستم اهنگ تب تلخ خواجه امیری رو بذارم تووبلاگ اما پیداش نکردم.... حالا متنشو میذارم.... که خیلی خوشگله.... ... خدا مارو برای هم نمیخواست... فقط میخواست همو فهمیده باشیم.... بدونیم نیمه ما مال مانیست....فقط خواست نیممونو دیده باشیم.... تموم لحظه های این تب تلخ خدا از حسرت ما با خبر بود.... خودش مارو برای هم نمیخواست.... خودت دیدی دعامون بی اثر بود... *** چه سخته مال هم باشیم وبی هم....می بینم میریو میبینی میرم.... تو وقتی هستی اما دوری ازمن...نه میشه زنده باشم نه بمیرم... نمیگم دلخور از تقدیرم اما....تو میدونی چقدر دلگیره این عشق... فقط چون دیر باید میرسیدیم...داره رو دست ما میمیره این عشق... تموم لحظه های این تب تلخ خدا ....خدا از حسرت ما با خبر بود.... خودش مارو برای هم نمیخواست.... خودت دیدی دعامون بی اثر بود.... ************************************ اینم چنتا از عکس طبیعت که با بچه ها میرفتم... البته واسه امروز نیست.... تازه خوشگل تراش پاک شدن... سلام... سلام ...سلام الهی سلام نام توست واز توست وبرای توست وبه بسوی توست از این به بعد میخوام همش سلام کنم هر روز صبح که پا میشم اول به گلام سلام میدم ...به اسمون به زمین به خورشید ....شبها هم که ماه.... ماه ... ماه ...چقدر به اسمون نگاه میکنید....زیبایی هاشو میبینید...صورت فلکیا رو چطور ...ماهو میبینید که چقدر لبخند میزنه ....من که هرشب به ماه نگاه میکنم... از اول ماه تا کامل شدنش... ودوباره حلال شدنش ...با دوستام تله پاتی میکنم....یاد کسایی که دوسشون دارم میافتم ....امتحان کنید به ماه نگاه کنید... انرزی میگیرید ....یه چیز خوابگاهمونو با همه سختی هاش دوس دارم ....حیاط زیباش...درختاش... وسکوت شبانگاشو ....ساعت 2 شب به بعد راه رفتن تو حیاط و... صبح دیر بیدار شدن ....امروز میخوام بگم... خدا جونم عاشقتم....انقدر میگم... دوست دار ...انقدر صدات میزنم....که راستی راستی...بهت برسم ....میدونم که باتوا که همه چیزو دارم ...خوب که نه عالیست.*** ...در ماه از خانه بیرون امدن...با اوقدم زدن ...ودر زهره...سوار شدن برای رسیدنبه صبحانه در مریخ ....اما میدانی که ما به فردا نمی رسیم **** ...خبر های دانشگاهیم ...*بر خلاف میلم از کمیته فیلم اومدم بیرون....هه...خیلی دوس داشتم عکس وفیلمو ...اما دیگه فعالیتام زیاد شده... .نمیشد دیگه بمون... هنوزم دوس دارم برگردم...ولی ...همیشه نمیشه کارایی که دوس داشت رو انجام داد *** ....از دست تو فاطمه... همش فکر میکنم دارم ابله مرغون میگیرم نمیخوام الان...دوست ندارم الان مریض شم ...بابا بزرگم بهم میگه خانوم دکتر... بهش میگم بابا جون منکه دکتر نیستم ...میخنده میگه ان شائ الله دکتراتو بگیری.... چقدردوسشون دارم البته واسه خودم شدم یه پا دکتر....منکه از هرچی قرص ودارو فراری بودم... ( نمیگم چه جوری میخوردمشون)... ...این خوابگاه چها نمیکند با هامون ....حالا تجویز میکنم واسه خودم میخورمشون...... تجویزه هم موثره.... ... ...راستی فردا دارم میرم کوه.... خوب شد اومدم خونه... ....حالا فردا صبح ساعت 6 با بچه های کوهنوردی میرم... ...اسمشو نیمیدونم .... فقط میدونم که جای خوشگلیه... ...ومن عاشق طبیعتم.... کلی عکس میگیرم...اگه شد براتون میذارمش... **** ...یه شعر خوشگل: ...مرگ رویداد نیست ...نه شکفتن شکوفه است... نه شکفتن انار ...تقویم را نمیشناسد ...وطبعا ساعت را ...لابد ....لابه لایه هوایی است که به وقت با همه ی نیرو نفس میکشیم ...پس چه فرق میکند ...پاییز باشد یا بهار...صبح یا عصر وچند دقیقه به ساعت بعد ....وقتی حرف ها را حرام میکنیم ...مثلا دوستت دارم یا با توخواهم ماند را *** ...نمیتونم نگات کنم ...اشکام سرازیر میشه ...یاد گذشته می افتم ...دلم دلگیر میشه *** خوبید چه خبراااااااااااااا؟؟/من که یه عالمه خبر دارم.... از اخر هفته ام...واقعا عالی بود... جشن تولد مامان بزرگم بود ... مامانیم ۶۵ ساله شد...سور پرایزش کردیم.... دای جونم بهم زنگ زدو همه روبا هم واسه اون روز خونشون دعوت کردیم.... مامان بزرگم ...باید میدیدینش.... یه جشن تولد واقعی .... با بچه هاشو نوه هاش... حیف جای چند نفری خیلی خالی بود.... اما خوب راه دوره ونمیشه دیگه... خلاصه کلی خوش گذشت وشادی کردیم.... کلی واسش با مامانم شعر خوندم... ما بهش میگفتیم واسه تولد امام رضاست که اینجا رو خوشگل میکنیم... عزیزم چقدر راحت باور میکرد... خدا کنه همیشه واسه همه شادی باشه... یه اتفاق دیگه هم افتاد.... امروز رفتم امام زاده گنبد... سر خاک بابا بزرگم... چنتا از بچه هایی که اونجا اب میفروشن صدام زدند.... بهم میگفتن خاله بیا... بیا دیگه....فقط خودت بیا...تنها.... منم رفتم....نمیدونید چه صحنه ای بود... یکیشون اومد دستمو گرفت... یه ان دورم پر شدن... بهم میگفتن واسمون مداد رنگی و دفتر بیار... از اون ۳۶ رنگاش.... یکی دیگه بغلم کرد....یه چیزی در گوشی ازم خواست.... تا اینکه دایم اینا صدام کردن که... نذار این کار و کنن... چرا اجازه میدی بهت دس بزنن ...انفولانذا... وای نمیدونید... چقدر ناراحت شدم که نتونستم کمکشون کنم.... اما از الان به فکرشونم... بهم میگفتن جمعه واسمون میاری.... جالبه از بین این همه ادم منو صدا کردن... شاید اینا هم فهمیدن که من چقدر دوس دارم دنیا رو تغییر بدم... *** مثل اینکه نمیشه من گله نکنم .... وای حالم بد میشه وقتی میگن بهم .... مهسا دختر اروم و ساکتیه... اخه یه کی نیست بهشون بگه مگه باید جلوی شما شر بشم وشلوغی کنم.... اخه هر چیزی وقتی داره.... وگرنه همه تو خونواده میدونن که کی شلوغه... چون که جلوشون زیاد حرف نمیزنم...فکر میکنن چه خبره...بابا دلم نمیخواد... نمیدونید چقدر بدم میاد خوب بودنو به اروم بودن ربط میدن...حالم بد میشه... خودم ارامشو دوس دارم.... اما اروم بودن با ارامش فرق داره... لطفا دیگه همچین فکری نکنید... من خیلی هم شیطونم.... ***یه کاری کردم.... دایی جونم خیلی باشخصیته .... جون تفاوت سنی کمی باهمداریم... مثل ۲ تا دوستیم.... من خیلی راحت باهاش حرف میزنم... کل میندازم....دستش درد نکنه حال بعضی از شخصیت های مزاحم گوشیم رو گرفت.... اما اصلا فکر نمیکردم در این حد غیرتی باشه....کلی حال کردم... خدا رو شکر دیگه فعلا خبری نیست.... اما خدا به راه راست هدایت کنه همه رو.... فکر کنم بس باشه واسه امشب.... هرچند کلی حرف دارم... اما خوب دیگه نمیشه هرچیزی رو اینجا نوشت... والسلام... سلام.... خوبید... چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من امروز از لحاظ روحی عالیم... جسمی رو بی خیال...سرما دوباره اومده سراغم... اومدم خونه...تولد داداشمه ... فقط به خاطر امین اومدم.... نمیدونید وقتی زنگ زد وگفت میخوام باشی...با اون صدای خوشگلش... حتی بهم میگفت تو بیا کادو هم نمیخوام...دلم نیومد نیام خونه... چقدر خوبه کنار خونواده بودن ... جشن گرفتن ....شاد بودن.... ******************* چند وقتیه انگاری پریشونم....واسه خودم مینویسم... مثل گذشته.... الان نوشتنم میاد... درونم پر از خالیست...زبانم بسته ونمیتواند کلمه ای بگوید.... گویی قفلی بر دهانم زده اند قفلی بر سکوت.... افکارم ناباورانه در جست و جوی حقیقتی ست مبهم.... حقیقتی که بیانش تلخ واحساسش شیرین است... حقیقتی ست که به فراموشی سپردم... هر چند که عاشق فهمیدنش میباشم... درونم پر از خالیست... امروز شروع جدید است با تردید...نمیدونم که انتهایش چیست... حقیقت داشت یا نه....کی اندیشه ام سامان میابد.. ومن بی اختیارم بی اختیار از کلمه.. تردید اشتباه بودنش ...مرا می ازارد... حرف هایشان مانند اواری بر سرم میشود... امید...کلمه ی متشکل درونم... انتظار .... صبر ... لغاتی ست که مدام حافظ به من میگوید... نوری در درونم میدرخشد...نوری پر از احساس شیرین بخشیدن... ومن میبخشم.... اول خودم را...وبعد... ... ****************** میخوام یه خورده از بعضی ها گله کنم... 1- از ادمایی که قضاوت نادرست میکنن.... 2-بدون شناخت تصمیم میگیرن و متهم میکننن... 3-کسایی که از ادم ناراحتن و دلیلشو نمیگن...خوب بگید... مگه چی میشه... 4-از خودم چون اون جوری که بایده تلاش نمیکنم... 5- بازم خودم چون خیلی چیزارو در درونم نابود کردم... از مزاحم های تلفنی که وقتی جواب نمیدی...نمیفهمن نمیخوای... با شماره های جدیدتری زنگ میزنن..اس ام اس های عشقولانشون... میگن هر چی بدت میاد سرت میاد.... انگار این ادما عذاب وجدان نمیگیرن.... ترم یک وقتی بچه ها با شمارشون مزاحم فامیلاشون میشدن.... من به جاشون شب تا صبح خواب بد میدیدم... خوب کار درستی نیست.... خندهش به عذابش نمیارزه... بعضی ها هم میگن .... خودت بهمون شماره دادی.....رو رو میبینید!!!..ما که به خودمان مطمئنیم....!!!! ************************** دیگه گله وشکایت بسه.... تولد حضرت معصومه(س)وروز دخترو به همه تبریک میگم.... فردا شب خوابگاه جشن گرفته واسمون....توسوله ورزشی.... کلی خوش میگذره....بعدا میگم چیکار کردیم... راستی رفتم مشهد... بادانشگاه.... یک روزه... واقعا عالی بود...مثل یک رویا ...همینجوری اشکم جاری میشد... مسئولین حرم هم تا میتوانستن گیر دادان..اسپری...عطر.... فلش....به خودکار لوازم ارایش میگفتن... اما یه چیزی خیلی تجملی بودش... در صورتی که این همه نیازمند داریم... زیادی نوشتم... فقط یه نکته اموزنده واسه تنفس...فرمول1-4-2 واسه تنفسه.. (یعنی اگه 5 ثانیه تنفس کنی...باید20 ثانیه حبسش کنی(4 برابر)....تو 10 ثانیه ازادش کنی(2برابر) باعث سلامتی وشادابی وعمر طولانیو افزایش حافظه میشه... والسلام...
![]()



![]()
...![]()
![]()



...یه مدت فراموش کرده بودم
چه چقدر بی ادب شده بودم
اگه خدایی نکرده احتیاج به دکتر داشتید من هستما...تعارف نکنین ..![]()
![]()
...والسلام


| طراح قالب پیچك دات نت |


